تبليغاتX
چتر شکسته

چتر شکسته

دلنوشته هایی برای پدر

 

 

کسی که به همه تعلق دارد ، به هیچ کس وفادار نیست ....!

 

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت10:29توسط رزیتا | |

 

دست های من

برای ترویج فاصله مداری

خوب نمی نگارد

ولی انگار

پاهای تو

برای هرچه دورتر شدن

خوب می رود

***

احتکار واژه های ناگفته دلم

تمامی جانم را

به خاکستر کشیده است

اینگونه

 از دور

مرا می نگری ؟!

 

دیگر برای گرم در انتظارت ماندن

خیلی سرد شده ام

درد میکند

تاول پاهایم

برای اینهمه راهی که

به دنیالت دویدم

و هزار افسوس

نمیدانستم

که تو پیش از این ها پریده بودی...

***

کاش میدانستم

چگونه اندیشیدی

که توانستی تمامی ما را

به نگاه پوچ باورهای بی بدیل یک جغد شوم

بفروشی .....؟؟؟؟!!!

****

دیروز این داستان را

باور نمی کردم

امروز

تمامی قصه همین است ....!!!

 

 

پ.ن : به بهانه ی تمام گناهی که نکرده ایم اینگونه مجازات می شویم....

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت13:1توسط رزیتا | |

 

 

آسمان لبریز از خداست

خدایی که تو را طرح میزند

هر زمان که بخواهی

در دلت

آواز می خواند

و میجوشد

و می ماند

 خدا

اگر بخواهی

***

و چه سرشار است

آسمان

از پرواز...

نبض من

با هر تپش

زمان را طرح میزند

تا خالی شود فریادم

از این سینه ی پر سکوت

***

این هوا

برای نفس کشیدن خوب نیست

بیا کوچ کنیم

چون تمام پرندگان شاعر

چرا که فقط کلاغ ها کوچ نمی کنند

و سیاه ترین خاطره ها

مال کلاغ هاست!!!

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت12:6توسط رزیتا | |

 

 

ـ من در آینه ی زلال چشمان مهربان تو

به اندازه ی ابعاد دلتنگی خودم بزرگ شده ام

حداقل تو باور کن که از تمام خودم کوچکترم...

بارها گفته ام که من به همان گوشه ی دنج و متروک قلبت قانعم...!

بقیه اش با خودت

فقط لطفا امروز آفتابی و فردا ابری نباش

یا برای همیشه بمان

یا برای همیشه برو

+نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت11:2توسط رزیتا | |

 

 

 

ـ آیا نقش ها آدم ها را بازی می کنند یا آدم ها نقش ها را ؟

 

ـ کسی که به پای خود نیامده باشد با دست های تو نمی ماند...

 

ـ نباید زمانی به خود برگردیم که چیزی از ما نمانده  باشد!

 

ـ خیلی ها را باید به خودشان معرفی کرد .

 

ـ خطای خیلی ها را قدرتشان پوشانده است.

 

ـ اگر جای خودمان را پیدا کنیم به همه چیز می رسیم...

 

ـ بعضی چیز ها وقتی بدست می آیند که از دست می روند!

 

ـ فقط آدم ها می توانند آدم نباشند

 

ـ ما مغز هایمان را کمتر از پاهایمان پاک می کنیم.

 

ـ صد ها دریچه ٬ یک در نمیشود.

 

ـ انجام ندادن بعضی از کارها ٬ کار است !

 

ـ درخت اگر راه میرفت هیچ کس در سایه اش نمی آسود !!!

 

ـ حباب ها همیشه قربانی هوای درون خویشند .

 

ـ سطح را میتوان رنگ زد اما تغییر یک امر درونی ست ... 

 =-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

 

*پی نوشت :

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت10:29توسط رزیتا | |

* ۱ ...

شمیم عطر باقی مانده از تو                 

یکی - دو سطر باقی مانده از تو

به باران های بی تو دل نبستیم                  

من و این چتر باقی مانده از تو

 

*۲ ...

من و گنجشک های بی پرو بال          

من و این سایه های گیج و پامال

قدم خواهیم زد یک عمر بی تو

من و باران و این چتر کهنسال

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت11:7توسط رزیتا | |

قناری

پابر جا

روی این شاخه ی شکسته

غزل غزل می خواند

صندلی ها را بشکن

پای تو

جاده را می شکند

نگاهت زمان را

قتاری می خواند

چشمهایت را می بندی

این فاصله

سکوت را می شکند

و تو مرا ....

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت12:3توسط رزیتا | |

گاه واژه ها

از تصاویر گویا ترند

زیرا از دل واژه

میشود صدها تصویر بیرون کشید

و از دل تصویر

تنها یک واژه!

--------------------------------------------

دلتنگی ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

******

**********

*************

***************

*********

****

**

*

تمام این راه رو اومدم تا بهت بگم دلم خیلی برات تنگ شده

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت18:56توسط رزیتا | |

 

باز می گردمت

از کوچه های خلوت و دنج

به دوباره با تو پرسه زدن

از سکوت بودن

به عبور کردن

به پاییز

رد ّ ِ پای زندگی

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت11:16توسط رزیتا | |

یادمه این و پارسال واسش نوشتم .واسه علیرضا

می خواستم بهت بدم بخونی اما ترسیدم

ترسیدم دلت بشکنه

اما حالا دیگه از هیچی نمیترسم پس بخون...

==========================

برای تو مینویسم برادر خوبم .فرزند خواسته ای که ناخواسته در آتش کین دیگران میسوزی...

 

 

هر قطره ی اشکت

سرب داغی ست

که به دامن دلم می ریزد

من صدای دل بیتاب تو را

مثل آن ماهی که میگوید سخن با دریا

میشنوم

و تو را می دانم

من درون ذهن آشوب تو را می خوانم

تو خود ِ ماهی ِ خوشرنگ ِ دل ِ دریایی

که میان هر خروشی که بر آرد دریا

در دو دست ِ لزج ِ کینه دلان می لغزی

تو از این فریاد ها می ترسی

و کنار دل ِ سرد ِ کوه ها

در جوار ِ شب ِ تنهایی خویش

بی امان می لرزی

***

تو از آدمها چه ها میدانی ؟

از خیانت از ریا

از فریبیدن ها

تو کجا می دانی ؟

برادر ِ کوچک و پر غرور من

ماهی صبور و تنهای دلم

چشمه ی زلال پاک اشک تو

آتشی می کشد تا عمق جنون در جانم

دل کوچکت ز غصه ها نلرزد جانم

من تو را از سردی دریاها

بی امان

به پناه گرم ِ آغوش دلم میپیچم

و درون گوش ِ کوچکت می خوانم

صبر را باید بیاموزی عزیز جانم

نازنینم امروز

من در اندوه خودم می دانم

که دل نازک هفت ساله ی تو

طاقت این همه انبوه ز درد و گله را دارا نیست

خوب گوش کن به صدای ضربان دل من

وقت آن است که بدانی دل تنگم

نگران دل کیست ؟؟!

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت13:55توسط رزیتا | |