![]() |
![]() |
|
| دلنوشته هایی برای پدر |
|
قناری پابر جا روی این شاخه ی شکسته غزل غزل می خواند صندلی ها را بشکن پای تو جاده را می شکند نگاهت زمان را قتاری می خواند چشمهایت را می بندی این فاصله سکوت را می شکند و تو مرا .... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 12:3 توسط رزیتا |
|
|
گاه واژه ها
از تصاویر گویا ترند زیرا از دل واژه میشود صدها تصویر بیرون کشید و از دل تصویر تنها یک واژه! -------------------------------------------- دلتنگی ...
****** ********** ************* *************** ********* **** ** * تمام این راه رو اومدم تا بهت بگم دلم خیلی برات تنگ شده |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 18:56 توسط رزیتا |
|
|
باز می گردمت از کوچه های خلوت و دنج به دوباره با تو پرسه زدن از سکوت بودن به عبور کردن به پاییز رد ّ ِ پای زندگی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 11:16 توسط رزیتا |
|
|
یادمه این و پارسال واسش نوشتم .واسه علیرضا
می خواستم بهت بدم بخونی اما ترسیدم ترسیدم دلت بشکنه اما حالا دیگه از هیچی نمیترسم پس بخون... ========================== برای تو مینویسم برادر خوبم .فرزند خواسته ای که ناخواسته در آتش کین دیگران میسوزی...
هر قطره ی اشکت سرب داغی ست که به دامن دلم می ریزد من صدای دل بیتاب تو را مثل آن ماهی که میگوید سخن با دریا میشنوم و تو را می دانم من درون ذهن آشوب تو را می خوانم تو خود ِ ماهی ِ خوشرنگ ِ دل ِ دریایی که میان هر خروشی که بر آرد دریا در دو دست ِ لزج ِ کینه دلان می لغزی تو از این فریاد ها می ترسی و کنار دل ِ سرد ِ کوه ها در جوار ِ شب ِ تنهایی خویش بی امان می لرزی *** تو از آدمها چه ها میدانی ؟ از خیانت از ریا از فریبیدن ها تو کجا می دانی ؟ برادر ِ کوچک و پر غرور من ماهی صبور و تنهای دلم چشمه ی زلال پاک اشک تو آتشی می کشد تا عمق جنون در جانم دل کوچکت ز غصه ها نلرزد جانم من تو را از سردی دریاها بی امان به پناه گرم ِ آغوش دلم میپیچم و درون گوش ِ کوچکت می خوانم صبر را باید بیاموزی عزیز جانم نازنینم امروز من در اندوه خودم می دانم که دل نازک هفت ساله ی تو طاقت این همه انبوه ز درد و گله را دارا نیست خوب گوش کن به صدای ضربان دل من وقت آن است که بدانی دل تنگم نگران دل کیست ؟؟!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 13:55 توسط رزیتا |
|
|
از قدیم گفتن :
از دل برود هر آنچه از دیده رود....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 9:43 توسط رزیتا |
|
|
گاهی اوقات راهی که ما را به جلو می برد در پشت سرمان قرار دارد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 17:26 توسط رزیتا |
|
|
بزرگ شده ام پدر
مثل پیچکی از دستان حمایتگر تو روئیدم روئیدم و پیچیدم و بالا رفتم اما هنوز هم میبینی؟ هنوز هم برای تو دخترک کوچکی هستم که گاه و بی گاه به آن دستان محکم حمایتگر محتاجم من در ابتدای سبز شدن در ابتدای زندگی مانده ام من همچنان باید بپیچم ...اما پدر صبر کن....اینجا این احساس لغزنده چیست؟ چیست که دستان تو را برای ادامه ی راه سبز شدنم لغزان کرده تا سُر بخورم؟
من در خاطرات کودکی غوطه ورم...حالا هر خاطره درسی بزرگ شده است یک خاطره ی فراموش نشدنی همواره با من است بگذار ببینم تو هم به یاد داری؟ آن روزها که مشت کوچک و ضعیف من را در درون مشت خود نا پدید می کردی؟ می گفتی و می خندیدیم و این درس را در پوشش بازی بود که به من آموختی من تشنه ی آن روزهایم...آن درس های بازی کردنی... من در عطش این خاطره می سوزم پدرم بیا و دوباره مشت مرا که هنوز برای آنکه در مشت محکم خود به حمایت بگیری کوچک است پناه ده این مشت ها برای کوبیدن به این دیوار های سنگی دور من کوچک است کوچک است و کوچک ِ برای پدر ماندنی...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 15:19 توسط رزیتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
پدرم
این منم دختر کوچک تو بیا ببین چگونه گمگشتم میان این همه دلتنگی تو بگو چگونه بسپارم من خاطراتم را به هوای دفتر بی برگی؟! |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 اردیبهشت 1388 |
| پیوندها |
|
پرواز (مریم) |
|
RSS
|