تبليغاتX
چتر شکسته
دلنوشته هایی برای پدر
بزرگ شده ام  پدر

مثل پیچکی از دستان حمایتگر تو  روئیدم

روئیدم  و پیچیدم و بالا رفتم

اما هنوز هم میبینی؟

هنوز هم برای تو دخترک کوچکی هستم که گاه و بی گاه

به آن دستان محکم حمایتگر محتاجم

من در ابتدای سبز شدن در ابتدای زندگی مانده ام

من همچنان باید بپیچم ...اما پدر صبر کن....اینجا این احساس لغزنده چیست؟

چیست که دستان تو را برای ادامه ی راه سبز شدنم لغزان کرده تا سُر بخورم؟

 

من در خاطرات کودکی غوطه ورم...حالا هر خاطره درسی بزرگ شده است

 یک خاطره ی فراموش نشدنی همواره با من است

بگذار ببینم تو هم به یاد داری؟ آن روزها که مشت کوچک و ضعیف من را در درون مشت خود نا پدید می کردی؟ می گفتی و می خندیدیم و این درس را در پوشش بازی بود که به من آموختی

من تشنه ی آن روزهایم...آن درس های بازی کردنی...

من در عطش این خاطره می سوزم پدرم

بیا و دوباره مشت مرا که هنوز برای آنکه در مشت محکم خود به حمایت بگیری کوچک است پناه ده

این مشت ها برای کوبیدن به این دیوار های سنگی دور من کوچک است

کوچک است و کوچک ِ برای پدر ماندنی...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 15:19  توسط رزیتا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
پدرم
این منم دختر کوچک تو
بیا ببین چگونه گمگشتم میان این همه دلتنگی
تو بگو چگونه بسپارم من
خاطراتم را
به هوای دفتر بی برگی؟!

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
اردیبهشت 1388
پیوندها
پرواز (مریم)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM